کـــــــــــــوروش کبـــــــــــــــــیر

تمدن باشکوه ایران باستان

بازگشت(comeback)

سلام به تمامیه دوستانه جدید و قدیم خوب و بد

خوشحال و ناراحت شاد و غمگین مثبت و منفی

و تمامیه کسایی که از مدت ساخت این وب تا

کنون با من همراه بودن و حسابی منوخوشحال

کردند. بهتره از این فرصت استفاده کنم و از محبت

کلانشون سپاسگذار باشم.البته جا داره بگم که

تمام اون ویژگیها منفی که ذکر کردم در دوستانه

من راه نداره.تابستون اومد.قول اینو به دوستانه گلم

داده بودم که با اومدنش دوباره برگردم پیششونو

دوباره لطفشون نصیبم شه.این مژده رو هم به همه

بدم که از این به بعد سعی میکنم موضوع تمامیه

پستام "تاریخ ایران بزرگ" "کوروش" و موضوعاتی

 دراین باره باشه.البته اگه این برنامه رعایت نشد

 تعجب نکنید چرا که حادثه هیچگاه خبر نمیکند.

 مراقب خودتون باشید منتظره باران نظرات قشنگتونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 14:5  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

رفقا(guys)

دوستانه گلم این اپ از دو قسمت تشکیل میشه:

۱-دوستانه قدیم ۲-رفقا جدید.چون این وب حدود یک سالو نیم تعطیل بود تصمیم گرفتم دوستانمو به قبل از تعطیلی وب و بعد از ان تقسیم کنم.   خواستم تا با این اپ کمی از محبت هاشونو جبران کرده باشم.حالا به همه ی دوستام توجه کنید. ا                                                        دوستان قدیم:

  پارمیس و پریا:دو خواهر گله اصفهانی که شدیدا دوسشون دارم.

 ابجی شیرینم:نفره سومه لینکمه.همیشه با اسم مسوووودمنو صدا میزد منم به اون میگفتم شییییییینم.خیلی با هم شوخی میکردیم خیلی خیلی خانم بود.از منم بزرگ تر بود.(شیییییینم دوست دارم تو منو یادت رفته ولی من هنوز به یادتم)

 

بتسامه:دانشجویی بود چشم سبز و فوق العاده زیبا اون رو هم خیلی دوست داشتم.روزی ۱۰تا نظر حداقل به همدیگه میدادیم.

 

راحله جان:اونم خیلی خوب بود وقتی میومد تو وبم حسابی میترکوند.

 

نیوشا:وبش هنوز فعاله و هنوزم هست بعد تعطیلی وبم رفتم پیشیش ولی اون یه حرف ناراحت کننده زد ومنم دیگه تو وبش نرفتم.

 

پریسا:وبش فوق العاده خوشکل بود.خیلی دل نازک و جیگر بود.

 

سارا و سها: سارا یکی از مهمترین دوستانه من بود که سها دختر خالش بود.خیلی به هم نزدیک بودیم و خیلی با هم دردودل میکردیم هنوزم نظرهایه خصوصیشو دارم گاهی اوقات میرمو میخونم.(سارا خانم اگه هنوزم هستی بیا من اون داستانو کاملا فراموش کردم)

 

داداش عماد:پسره فوق العاده ماهیه و تنها کسیه که هنوزم با هاش دوستم و بین ما نظر رد و بدل میشه.

 

دوستان جدید:

 

ابجی مرجانم:اولین لینک وبمه چون ارزششو داره خیلی هم دوسش دارم.یه جورایی هم بچه محل بودیم.(ابجی میخوامت)

 

ارتا جونم:به خودشم گفتم که همه ی کامنتایه وبم یه طرف کامنتایه اونم یه طرف.(ارتا جون اندازه ی تعداده همه نظرات با حالی)

 

سمیرا :دختری ساده و گل خیلی منطقی و باصفا(سمیرا جان امیدوارم تو زندگیت به اونی که میخوای برسی)

 

سانی:نظراش منو خوشحال میکنه ولی جدیدا اون فکر کرده من دوست ندارم به من نظر بده سخت در اشتباهه.(زهرا جان تو یکی از بهترین دوستایه من هستی ارزومندم دوستیه ما مثل (یه بادکنکه بزرک که از بس بادش کردن داره میترکه) بترکه بیشتر با من باش بیشتر خوشحال میشم)

 

ساغر و غزل:این دوتا منو یاده پارمیس و پریا میندازن.اینا هم اصفهانی اند و فوق العاده با ادب(کربلا خوش گذشت؟؟)

 

محبوبه:واقعا دوستیم.دوست دارم که دوستیمون تا عرش بالا بره روزانه نظرهایه خصوصی که بین ما رد و بدل میشه کم نیست(محبوبه جان موافق باش تا دوستیمون بترکونه)

 

رز گلم:حس غربتشو کاملا میتونم درک کنم.(رزم تا با من هستی این حسو نداشته باش)

 

سارا:خوشبختانه با جندین سارا دوستم.همشونو خیلی دوست دارم یه سارا هم هست اسمه وبش اینه:راهه بی پایان.خیلی با محبته(سارا جان من راز نگه دارم به هیچ کی نمیگم.)

 یه گل داشت از قلم می افتاد هستی جون خیلی گله تو دو دنیا خدا ازش یه دونه زده

و تمام شد.....

یه بار دیگه بگم که همه دوستانه من گلن و اینکه ننوشتمشون علت خاصی نداشت.راسی بچه ها پرو فایلم فعال شد حتما سر بزنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 16:52  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

کوروش کبیر(kourosh kabir)

از دوستانی که متن را نمیخوانند خواهش میکنم نطر ندهند.

نامه ای به کوروش کبیر:

کوروش من مسعودم هم وطنت.یه شباهته بزرگ بین منو تو وجود

داره اونم اینه که:هر جفتمون عاشقه ایرانیم.عاشق ایـــــــــــــران.

ولی حالا تو کجایی کوروش؟خاک بارگاهت طلاست. نمیوتونم بگم

خاک پایت را میبوسم ولی میگویم تا وقتی که زنده ام تا انجا که

خون در رگهایم باشد و تواناییه نفس کشیدن داشته باشم یادت را

در دله خیلی ها زنده میکنم. نه نه باید بگم زنده نگه میدارم.......

زیرا که بعضی ها هم هستند که هنوز عاشق تو اند مثل من....

کوروش تو در دو هزار و پانصد ساله پیش کاری کردی که حال کشورها

در اروپا(وشاید هم کشور خودمان)در صدد اینند که انها را در خود

پایریزی کنند.تو واقعا که بودی که قشره فارس یعنی ما ایرانی ها

را به قدرت عرش رساندی؟ ولی افسوس که حال نیستی.........

تو بنیانگذاره حقوق بشر در کل تاریخ هستی واقعا که چه کردی!!!

در گذشته در گذشته در گذشته در گذشته در گذشته در گذشته

این کلمه ایست که حال ما ایرانی ها برایه ابراز وجود کردن خود

در براربره قدرت ها یه دنیا از ان استفاده میکنیم.واقعا که یاس

خواننده ی محبوبمان در حالی که فربهر بر گردن داشت زیبا گفت

که(غروره ما ایرانی ها به گذشته ماست).ازت یه سوال دارم:

وقتی که برایه کشور عرق میریختی به این فکر میکردی که روزی

باید تمام زحماتت بر باد بره روزی ایرانت.........ایا اگه میدونستی

بازهم پرچم ایران رو تا بام جهان بالا میبردی؟ولی تو اینگونه نبودی

تو از ته دل ایران رو دوست داشتی.حال من تو را دوســـــــــتت دارم.

میخوام به دنیا داد بزنم بگم که تو که بودی.الانم  که دارم اینهارو

مینویسم داد میکشمو میگم ای کوروش اسوده نخواب.کوروش ایرانت

خیلی فرق کرده.خدا چرا یه کوروشه دیگر در ایران خلق نمیکنی؟

کوروش بزرگترین ارزویه من این است که به زیارته بارگاه مبارکت

مشرف بشم.بهت قول میدهم که به زودی این ارزویم را براورده

میکنم منتظرم باش که میام.به عنوانه اخرین حرف بگم که کوروش

من احساس میکنم زبانه جاودانه ی ما زبانی که با ان در دنیا ما

رامیشناسند در حال نابودیست.زیرا که قشرهایه بیگانه اری میگویم

بیگانه مثل ترک و کرد و....مناطق فارس نشین را یه جورایی تصرف

 کردند.و با تکلم به زبانه خودشان زبانه ما را به تباهی میکشند.

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوروش کبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــر

دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدارم

از طرفه یک فارس persion.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 17:12  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

افسانه محبت 3(amour fiction)

ادامه داستان.....

پدره مهربانش چوپانی میکرد.وخودش هم  سر به بیابان گذاشته

بود.تاروزی که پدرش سخت و سخت مریض بود.قوچ علی پدرش

را در ان موقع یافته بود و به کنارش رفت واو را بوسید.پدر اخرین حرف

خود را گفت:خواهرت را هیچ گاه تنها نگذار.و در گذشت.دیگر قوچ

علی با خواهرش لاله که فوق العاده زیبا وقشنگ بود تنهایی زندگی

میکردندماههاوسالها گذشت انان هجده ساله شدند.و دو تایی

گله داری میکردند.روزی در حاله چرایه گوسفندانشان بودند

که یکی از انها گم شد.قوچ علی به خواهرش گفت تو با گوسفندان به

به غار(محل زندگی انها)برو من و سگ پیدایش میکنیم.به بالایه یه

کوه رفتند در انجا گوسفند را یافتند.در حال برگشتن به خانه

بودند که قوچ علی هفت اسب سفید را از دور دید که دارندمیایند

کنجکاو شد.سگ و گوسفند را به غار فرستاد.منتظر ماند تا ببیند

چه میشود.اسب ها به لبه چشمه امدند و اب نوشیدند در حالی

که یکی از انها که گویا از همه کوچکتر بود گریه میکرد و بقیه هم

 او را دلداری میدادند.اسب ها قصد رفتن کردند و برگشتند. قوچ

علی هم به دنباله انها رفت تا اینکه دید هر کدام از اسب ها

از جلده خود بیرون امدند و به شکل پسرهایی جوان به قصر خود

رفتند.قوچ علی از ابتدا همه ی قصر ها را نگاه کرد و دید که در هر

کدام پسری با دختری زیبا نشسته اند و گپ میزنندو خوشحال اند

اما وقتی به قصره هفتم رسید دلش داشت کباب میشد.زیرا که

جوانی تنها نشسته و زار زار گریه میکرد.قوچ علی داخل شد و

گفت:انقدر گریه نکن دلم اتش گرفت.پسر جواب داد:تو کی هستی

ایا من تو را لبه چشمه ندیدم؟قوچ علی گفت:بله من همانم.

پسره جوان از او خواست تا بیاید تا با او دردو دل کند.قوچ علی در

کنار او نشست ودلیل گریه اش را جویا شد.جوان شروع به صحبت

کرد و اینچنین گفت:ما هفت برادره اهنگریم در شهر بودیم تازه به

این جنگل امده ایم شمشیر سازیم.روزی پدرمان در دمه مرگ بود

که به ما گفت:شما باید با دختر عموهایه خود زندگی کنید و اگر

این را می خواهید باید نشانه ی دختر عمو هایتان را که در نامه ای

در زیره سنگ بزرگی است بخوانید باید شمشیر سخت وفوق العاده

بسازید تا این سنگ را بشکافد.خلاصه ما به هزار بدبختی و عرق

ریختن فراوان بعد از مدت ها توانستیم که ان شمشیر را بسازیم

نامه را برداشتیم که در ان نوشته بودند:در فلان جنگل سبز که در

ابتدایه ان یه گل لاله زیباست بیایید از همان گل لاله نشانی ما را

بپرسید.این نامه انچنان مارا بی قرار کرده بود که از هیجان معلوم

نبود داریم چه کار میکنیم.به ان جنگل وارد شدیم و در همان ابتدا

ان گل لاله را دیدم.من از او پرسیدم دختر عمو هایه ما کجایند؟

اوگفت:پسر عمو مرا ببوس تا بگم.او را بوس کردم وبعد او به ما گفت:

شما باید برایه رسیدن به انها بتوانید به جلده کبوتر و اسب بروید

ان گل به ما یاد داد که چگونه جلده خود را عوض کنیم و بالاخره

نشانی دختر عمو ها را داد.ما به جلده اسب وارد شدیم از کو ها

دریاها و صخره ها گذشتیم تا به قصرها رسیدیم در انجا به شکل

خودمان بودیم. شش دختر عمو در انجا بود که برادرانم به نزده

انها رفتند.و دختر عمو هایم به من گفتند:پسر عمو کوچک تو هم

خوش امدی خواهر کوچک ما لاله گفت که صبر داشته باشی

او همان لاله ی در جنگل بود برایه اینکه امسال هوایه سرد باعث

شده بود که جنگل به مرزه تباهی برود او فداکاری کردو تنها خودش

در جنگل ماند.من با شنیدنه اینها مات و مبهوت شده بودم و داد

زدم:خدا اون لاله که من بوسیدمش همان لاله ی خوده من بود وای.....

یک لحظه فکر کردم که برگردمو او را بچینم ولی دیگر نمیشد.

ومن الان تنها در قصره لاله نشسته ام.وقتی جوان سرگذشت خود

را تمام کرد قوچ علی  گفت: تو حق داری گریه کنی من هم عاشق

دختر پادشاه شده بودم که اومرا راند و بیرون کرد.جوان پرسید ازش

بدت میاد:قوچ علی جواب داد:نه من هنوز عاشق او هستم.او

خیلی زیباست فقط اخلاقه بد وخود پسندی دارد.بعد جوان گفت:

پس تو تنها زندگی میکنی.جواب داد:نه من با خواهرم لاله زندگی

میکنم.جوان گفت:گفتی لاله؟همان دختره زیبایی که با تو گوسفند

میچراند؟قوچ علی گفت:اره همان دختر خواهره من است.جوان

از جا جست وگفت:قوچ علی میخواهم یه چیزی بهت بگویم اما

میترسم ناراحت بشی.قوچ علی گفت:میدانم خواهرم را میخواهی

باشه پاشو بریم ببینم چی میشه؟با هم به غار رفتند و دسته ان

دو را به دسته هم داد و دیگر تنهایه تنها شد.حالا هفت برادر در

قصر با هفت دختره زیبا بودند.قوچ علی کمی در جنگل گشت

و نتوانست بغض خود را نگه داره و به زیره گریه زد وحسابی گریست.

بعد به غار رفت و خوابید.

چوپان جوان قصه را متوقف کرد و ساکت شد چشم به چشم هایه

دختر پادشاه دوخت میخواست اثر داستان را در او ببیندکه دختر با

صدایه لرزانی گفت:بازهم بگو.بگو قوچ علی چه شد؟چوپان گفت

فردایه ان شب بود که قوچ علی یاده دختره پادشاه افتاد و دید

که واقعا از ته دل اونو دوست داره با خود گفت:چوپان نیستم اگر

اونو به سره عقل نیارم.انگاه به جلده کبوتر رفت و به باغ دختر پادشاه.

و صبر کزد تا دختر برایه شست وشو به استخر بیاید.قوچ علی هم

رویه درخته در کناره استخر نشست.خلاصه همه ی انچه را که

در ان روز اتفاق افتاد را گفت.و این را هم افزود که ان حکیم

راهه حل درمان او را گفت که باید افسانه ی محبت برایش بخوانید

چوپان جوان باز هم ساکت شد خندید و گفت:بلی ای دختره زیبا

ای قیز خانم پدرت همانطوری که منو مثله سگ از قصر بیرون کرد

همانطور هم به ان تپه امد ومنو به قصر بازگرداند.حالا چه میگویی؟

دختره پادشاه در حالی که مثل ابر بهار گریه میکرد گفت:من دیگه

برایه همیشه فراموش کردم که دختره پادشاه هستم.من الان میفهم

که تو چقدر منو دوست داری و منم به همان اندازه عاشقه تو شدم

منو ببخش و مرا با خودت ببر.قوچ علی گفت:تو نمیتوانی.دختر گفت:

اگر با تو باشم میوانم ترو خدا قیز خانمو تنها نگذار.قوچ علی او را بوسید

و گفت:گریه نکن به دنبالت خواهم امد اسوده بخواب.دخترک خوابش

برد.قوچ علی نزده پادشاه رفت و گفت:او درمان شد الان خواب است

فقط تا چهار روز دیگر او را بیدار نکنید که بد خواب میشود.

قوچ علی رفت و دو روزه بعد هنگام سحر به شکله کبوتر به قصر امد

دختر را بیدار کردوگفت:راحت خوابیدی؟او گفت:اری الان منو با خودت

میبری؟قوچ علی گفت:بله پاشو در باغ شستشو کن بعد برویم.

افتاب تازه زده بود که دو تا کبوتر سفید و فوق العاده زیبا از رویه

درخته کنار استخر پریدند و به سمته خورشید پرواز کردند.

و این بود عاقبت عشق واقعی......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 17:53  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

افسانه محبت2(amour fiction)

ادامه داستان....

همیشه این خواب را میدید.تازه قوچ علی هم در همان سنو سال

بود.دختر پادشاه خواستگارهایه زیادی از مملکت هایه مختلف

داشت که ندیده همشان را رد میکرد.روزی دخترک در حال شست

و شو در استخر بود که کبوتری رویه درخت در کنار استخر نشستو

گفت:ای دختر زیبا چه بدن زیبایی داری.من عاشق تو شده ام.

و از او خواست که بیرون بیاید تا نگاهش کند.دخترپادشاه گفت:

ای کبوتره کثیف از اینجا برو هیچ کس لیاقت دیدنه مرا نداره.کبوتر

خندیدو گفت: من میدانم خیلی وقته هم صحبتی نداشتی.تا این

را شنیدیادش رفت که دختره پادشاه است و ناگهان نرم شدوگفت:

خواهش میکنم به من نگاه کنو حرف بزن.کبوتر گفت:دسته خودم

نیست دوستت دارم.دخترک جواب داد:من که نمیتوانم عشق یه

کبوتر را قبول کنم اگر واقعا عاشقی از از جلدت بیرون بیا تاخودت

را ببینم.کبوتر گفت:من دلم قرص نیست یه چیزی گرو گان بده تا

از جلدم بیرون بیایم.دختر گفت:هر چه میخواهی بخواه میدهم.

کبوتر هم از او خوابش را خواست و او هم قبول کرد.در اینجا نوکرها

برایش حوله اورده بودند که کبوتر به او گفت:اسمت را گذاشتم:

(قیـز خانم)خوب نیست دختری به زیبایی تو اسم نداشته باشد.

با شنیدنه این حرف دوباره دختره پادشاه شدو حسابی دادو بیداد

کردو فحش داد.هفته ها بود که دخترک خواب نداشت بی خوابی

با او کاری کرده بود که همه فکر میکردند او دیوانه شده.مثل سگ

تو اتاق راه میرفتو به درو دیوار چنگ می انداخت بد و بیراه هم که...

پادشاه به فکره درمانه او افتاد و دستور داد که حکیمانه شهر برای

درمانه او بیایند.همه ی بزرگانه طب امدند ولی چه فایده؟ زیرا که هیچ

کس نتوانست کاری برایه او بکنند.تا اینکه روزی حکیم غریبی امد

و ادعا کرد که من بدون دست زدن به بیمار میتوانم راهه درمانه او را

بگویم.پادشاه هم قبول کرد.حکیم دختر را دید و بعد گفت:تنها راه

داستانه(افسانه ی محبت )است.پادشاه دستور داد تمامیه قصه گو

هایه شهر بیایند تا افسانه ی محبت بخوانند.اما چه سود؟چون هیچ

کس در شهر قصه را بلد نبود.کل شهر را گشتند کسی پیدا نشد.

روزی ان حکیم به قصر امدو گفت:من چوپانه جوانی را میشناسم

در فلان کوه که او بلد است وافزود:پادشاه فقط خودت باید به دنبالش

بروی در غیر این صورت او نمیاید.پادشاه با چند نفر از یارانش به ان

کوه رفت.به پایه کوه که رسیدچوپانه جوان را صدا کردند. چوپان از

بالایه کوه انان را دیدو گفت:شما کی هستید با من چه کار دارید؟

پادشاه خود را معرفی کردو گفت:مگر تو نمیدانی که دختره من مریض

است میخواهم بییایی تا برایش افسانه ی محبت بخوانی.چوپان

جواب داد:باشد می ایم.وفقط به خاطره محبت داستان را میخوانم

نه پول.پادشاه هم چیزی نگفتو او را سوار کردندو رفتند.پادشاه به

چوپان دستور داد که پشته پرده ی اتاق مینشینی وحق نداری

صورته دختره مرا ببینی.ولی چوپانه جوان جواب داد:افسانه ی محبت

چیزی نیست که هر کسی بتواند گوش کند غیر از من ودختر کسی

نباید این دور و برها باشدوگرنه افسانه اثری نخواهد داشت.پادشاه

ناچار امر کرد همه قصر را ترک کنند.دو تایی تنها شدند.چوپان پرده 

را کنار زدو داخله اتاق شد. دخترک ارام دراز کشیده بودوهیچ اعتنایی

به کسی یا چیزی نداشت.چوپان کناره در نشستو بلند گفت:ای دختره

زیبا ای قیز خانم میخواهم افسانه ی محبت بگویم گوش میکنی؟

دختر انگار صدایه اشنایی شنیده بود سرش را برگرداند چشم هایش

را به چوپان دوخت و گفت:اره گوش میکنم......چوپان شروع کرد و

تمامیه انچه را که بینه قوچ علی و خوده دخترک گذشته بود را گفت

مخصوصا به خدمت هایه قوچ علی نسبت به او.و تاکیده فراوانی

به ابراز علاقه قوچ علی به دختر که به گفته بود (عاشقت هستم

اگر بزرگ شدیم با من ازدواج میکنی؟)خلاصه کله گذشته را یادش

اورد انگار که جلویه چشمانش است.چوپان از دخترک سوال کرد:

تو فکر میکنی چه بلایی سره قوچ علی امده؟دخترک گفت:من

هرگز فکر نکرده ام چه بلایی سره قوچ علی امد تو میدانی اخرش

قوچ علی چه شد؟بیا جلو بگو.چوپان پا شد رفت نشست کناره

تخت دختر دست او را در دست گرفت و ادامه ی افسانه راچنین

گفت:........

این داستان ادامه داد.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 17:32  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

افسانه ی محبت(amour fiction)

از دو ستانه عزیز خواهش میکنم حوصله کنندو

این داستانو بخونن.واقعا خوندنیه....

 

روزی پادشاهی دختره هفت ساله ای داشت و او نوکری به نام

 قوچ علی داشت که بیشره کارهایش را انجام میداد.زمانی

دخترک هوس بازی الک دو لک کرد.پادشاه دستور داد تا یک

ساعت دیگه زرگرانه شهر الک دو لکی از طلا ونقره باید بسازند

که در این ماجرا هم یک زرگر که امادگی نداشت کشته شد.

بالاخره اماده شد و مواقعی که دخترک میخواست با ان بازی

کند چوبه نقره ای را به مسافت دوری می انداخت وقوچ علی

می رفتو اونو می اورد.لباسهایش را او برایش اماده ی پوشیدن

میکرد لباس خوابش را او می اورد اسباب بازی هایش را او

واسش مبردو میاورد.وقتی که دخترک هوس پروانه گرفتن میکرد

قوچ علی پروانه هایی رو که اون نمی تونست بگیره رو شکار

میکرد وقتی هم که دختر پادشاه در اتاقش خواب بود قوچ علی

پشت دره اتاقش میخوابید که بقیه ی نوکرها بفهمند او خوابه

و سروصدا نکنند.خلاصه این قوچ علی که هم سنو ساله خود

دخترک بود تمام کارهایه اونو با عشقو محبت انجام میداد این

محبت به اوج وحداکثر رسید.تا اینکه در روزی دخترک در حال گر

فتن پروانه بود قوچ علی را صدا زدو گفت:قوچ علی بیا من نمیتونم

این پروانه رو بگیرم تو برام بگیر.قوچ علی هم جان نثار انجامش

داد.بعد سرش را بالا گرفتو گفت:شاهزاده خانم من عاشق هستم

خواهش میکنم وقتی هردو بزرگ شدیم زن من بشوید هنوز حرفش

تمام نشده بود که دختر پادشاه کشیده ای محکم زیر گوشش زدو

گفت:نوکره بی سرو پا تو چه حقی داری عاشق من بشی.دخترک

با عصبانیت پیش پدرش رفتو از اون خواست تا قوچ علی رو از قصر

بیرون کند.پادشاه هم این کار را کرد.با این اتفاق دخترک هر روز و هر روز

مغرور تر و از خود متشکر تر میشد.این تعصب به جایی رسیده بود

که حتی اجازه نمیداد کسی اونو نگاه کنه.یا بخواهد با اون حرف بزنه

اگه هم نوکری اشتباهی به او نگاه میکرد حسابی شلاق میخورد

اون میگفت:هیچ کسی لیاقته اینو که با من حرف بزنه رو نداره چونکه

من خیلی خوشکلم.و واقعا هم خوشکل بود.گذشت وگذشت تا دختر

به سن هجده سالگی رسید.هنوزم به اون رفتاره عجیب خودش

ادامه میدادو گشتاخ بود.کاره روزانه ی دخترک این بود که در باغ

کمی گردش کند و پروانه بگیرد یا در استخر شنا کند.با این هر حال

او بیشتره وقتشو خواب بود.اون دیگه از این زندگی تکراری و دلگیر

خسته شده بود نمیتونست تحمل کنه.وقتی هم که خواب بود فقط

خوابه قوچ علی رو میدید که اون میخواست دست دخترک را بگیردو

با او بازی کند ولی دختر پادشاه دستش را میدزدید ولی در اخر وامیدادو

قوچعلی دست اونو میگرفتوبا هم شروع به بازی و جستو خیز می

کردند.وسط بازی قوچ علی می گفت: شاهزاده خانم من عاشق

هستم میشود وقتی منم به سنه شما رسیدم با هم ازدواج کنیم

در اینجا دیگه دختره پادشاه یادش می افتاد که دختره پادشاهه و

قوچ علی رو سیلی میزدو دادو بیداد میکردو اونو از خودش میروند

بعد هم به دسته جلاد ها می سپردش.وناگهان با صدایه جیغ و

داده خودش از خواب می پرید......

دوستان بقیه ی این داستانه قشنگو در پست هایه بعدیم میتونید

بخونید باز هم میگم خیلی قشنگه.ممنون از همتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 15:46  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

تولد(birthday)

 

فرزنده هنر باشنه فرزنده پدر

                             که هنر زنده کند نامه پدر

تولد چیست؟ شاید این سوال هرکسی باشد که واقعا تولد یعنی چه؟

به نظر من تولد میتواند روزی باشد که انسان وارد دنیای عجیب و شگفت

انگیزی میشود که انواع حوادث پیش بینی نشده و غیر فابل کنترل در ان رخ

میدهد وکاملا واضح وروشن میتوان انها را مناظره کرد.هنر ان است که ما

بتوانیم خود را باکاستی ها و نواقص این دنیا وقف دهیم وسربلند وبا موفقیت

از این ازمون بیرون بیاییمونامه نیکی از خود به جای بگذاریم زیرا که تنها این

است که از ادمی در این دنیا به جای میماند اگر این چنین باشد فرد ان روز

را که پا به جهان گذاشته است را گرامی میداند وخوشحال است ولی اگر

این چنین نباشد.برعکس عمل میکند وبا دیدگاهی سر تا سر منفی به این

ماجرا نگاه میکند.اما این تصور کاملا اشتباه است که در بین افراد رواج یافته

است.با همه ی این حال(ما)در این روزخوشحال باشیم.و انرزی مثبت دربین

همدیگر پخش کنیم.زیرا که زندگی میتواند فوق العاده زیبا باشد.

دوستان عزیز من منتظره حضوره شما هستم وبا تبریک گفتنتون منو خیلی

خوشحال میکنید منو ازنظر هایه زیباتون دریغ نکنید.

در میان ماه رویان ماه روی من تویی

گرنترسم ازخدا گویم خدای من تویی(مخاطب:همه ی دوستایه گلم)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 12:52  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

حقیقت(REAL)

می خوام یه واقعیت رو رو کنم. راسش این عکس فریناز بود که من میگفتم.

خواننده ی فوق العاده ایه که من در اوایل تولد این وب به اون ابراز علاقه

میکردم.ولی برایه همه سو تفاهم پیش اومدو فکر کردن من دارم از GFخودم

صحبت میکنم خب منم تا دیدم اینطوریه اونو به جایه GF خودم جازدم.

حالا خوب به عکساش نگاه کنید.

ولی خدا وکیلی زیباست.....

جدی دوسش دارم..

حالا یه کم از اون بگم :

متولد سال ۱۳۶۷در تهران

پدرش اصفهانیست

خواننده ای در سبک رپ

بهترین کارش:به نام زن

ساکن در کشور هلند

و فوق العاده زیبا

این عکس اخریه هم با هم گروهیشه به نام سوگند

و اسم  گروهشون همFS است.فریناز و سوگند

در انتظار دوستان قدیمی.بایMASOUDDANGER

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 16:19  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

زندگی یعنی خنده حال کنید....

فتح قله زرافه.......

پسر بیا سرسره بازی

پیشرفته ماشین عروس هه هه هه هه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:26  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

گوره بابا هرچی عشقه.....!!!!!تعجب نکنیدا

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:3  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

سلااااااااااااااااام من دوباره اومدمااااااااااااااا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 21:47  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

خوشیه عشقو دردش

 

چه میدانی؟

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
                                      
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
                                   
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
                                          
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:54  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

تولد تولد ........

یکی از بهترین روزایه دنیا هفت اسفنده که masoodDanger به دنیا مییاد و می ترکونه اخه از اون اول هزار تا خاطر خواه پیدا میکنه و براش صف میبندن(تعریف نمیکنمااااااااااا حقیقته)(ولی از همون اول اونی که باید انتخاب بکنه رو با اینکه ندیده بود ولی پیدا کرد)چند نکته هم در مورده اونایی که تو ماهه اسفند به دنیا مییان بگم که طالع بینی هندی میگه:خیلی مثبت" خونسرد "کم کار" علاقه مند به شنیدنه کلمه ی دوست دارم"دیگه بسه در مورده ما اسفندیا همینو بدونید کافیه.دوستایه گلم حتما بیاید تبریک بگیدا سااااااااااااااااااااارااااااااااااااااااااااااااازود باااااااااااااااش.
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:6  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

ابراز علاقه در خيابون......

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:56  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

with you up to death

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي

برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما

براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …

گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه

نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،

دواي درد تو گريه نيست!

بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!

با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که

تنهايي!

گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را

به فراسوي دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين

را ندارند که آن اشکهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت

ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي چشمهايت را از

گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!

گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن

خيس و خسته شود؟

اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي

باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو

ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و آن اين است که ديگر

نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشک

ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت

نگه دار ، بگذار اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن

چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را

ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!

وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !

وقتي اشکهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي

اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض

آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق

خسته از پرواز !

گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از

گونه هاي نازنينت پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،

سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم

زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!

با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با

گفتن درددلت به من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود!

ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشک از چشمانت سرازير مي

شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين درد دلي بود که

من نيز با چشمان خيس نوشتم .
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:9  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

اين منم MASOOD D@NGER بفرما شيريني

 كمي در موردmasoodDanger بدانيد: 1-عاشقه فوتبالم وزندگيم بدون فوتبال پوچه 2-بعد فوتبال يه نفر.... 3-در رشته ي ادبيات تحصيل ميكنم 4-يه فارسه كاملم و فارسها رو خيلي دوست دارم 5-به همين اندازه كه مي بينيد خوشگلم 6 -باادب وشوخم 7-از فوتباليستاي ايران نويدكيا و اروپا مسي رو قبول دارم 8-به ياس (رپر ) خيلي علاقه دارم9 -اصفهان رو تو مرز ايران يه جواهر مي دونم 10-ارزوم تيم چلسي ودوستي با شماست.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:9  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

I LOVE YOU HONEY

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:57  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

شب اخر

امشب شب آخره..امشب شب آخره که مزاحمت شدم خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم بدرقه لازم ندارم میرم آهای عزیزترین نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود غافل از اینکه دل من منتظر اشاره بود تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام عشق در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت دراین فکرم که دستی پیش آید و من نا گه گشایم پر به سویت دراین فکرم که در یک لحظه غفلت ازاین زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم دراین فکرم من دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم چو من سر می کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم اگر ای آسمان خواهم که یک روز ازاین زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم ز من بگذر که من مرغی اسیرم من آن شمعم که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:49  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

كي تا حالا.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:47  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

وقتي كه تو هستي چرا بي تو.....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:57  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

من بي تو......

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:9  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

دوست داشتن بهتر از عاشق بودن

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با او اوج مییابد. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سر شار از نجابت. عشق هر چه دیرتر مي پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:50  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

صداي با تو بودن را....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:35  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  | 

اي كاش

کاش می دانستی تو قشنگترین گلی هستی که خدا در دفتر دلم کشیده و من همیشه می ترسم کسی تو را ا ز آن دفتر پاک کند پس گلم ... ترسیدنم را به پای بدبینی ام نگذار.... کاش می دانستی تنها اسمی که روی لبان بسته ام هست نام تو هست و آن وقت هیچ وقت به همین سادگی نمی گفتی خاطره هایم را فراموش کن ودل به غریبه بسپار !!!! کاش ای زیبا ترین می دانستی هیچ وقت هیچ چیز برایم مهم نبود فقط تو مهم بودی فقط تو پس هیچ وقت نگو برو حتی به دروغ !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:55  توسط یکی از نوادگان کوروش بزرگ  |