ادامه داستان.....
پدره مهربانش چوپانی میکرد.وخودش هم سر به بیابان گذاشته
بود.تاروزی که پدرش سخت و سخت مریض بود.قوچ علی پدرش
را در ان موقع یافته بود و به کنارش رفت واو را بوسید.پدر اخرین حرف
خود را گفت:خواهرت را هیچ گاه تنها نگذار.و در گذشت.دیگر قوچ
علی با خواهرش لاله که فوق العاده زیبا وقشنگ بود تنهایی زندگی
میکردندماههاوسالها گذشت انان هجده ساله شدند.و دو تایی
گله داری میکردند.روزی در حاله چرایه گوسفندانشان بودند
که یکی از انها گم شد.قوچ علی به خواهرش گفت تو با گوسفندان به
به غار(محل زندگی انها)برو من و سگ پیدایش میکنیم.به بالایه یه
کوه رفتند در انجا گوسفند را یافتند.در حال برگشتن به خانه
بودند که قوچ علی هفت اسب سفید را از دور دید که دارندمیایند
کنجکاو شد.سگ و گوسفند را به غار فرستاد.منتظر ماند تا ببیند
چه میشود.اسب ها به لبه چشمه امدند و اب نوشیدند در حالی
که یکی از انها که گویا از همه کوچکتر بود گریه میکرد و بقیه هم
او را دلداری میدادند.اسب ها قصد رفتن کردند و برگشتند. قوچ
علی هم به دنباله انها رفت تا اینکه دید هر کدام از اسب ها
از جلده خود بیرون امدند و به شکل پسرهایی جوان به قصر خود
رفتند.قوچ علی از ابتدا همه ی قصر ها را نگاه کرد و دید که در هر
کدام پسری با دختری زیبا نشسته اند و گپ میزنندو خوشحال اند
اما وقتی به قصره هفتم رسید دلش داشت کباب میشد.زیرا که
جوانی تنها نشسته و زار زار گریه میکرد.قوچ علی داخل شد و
گفت:انقدر گریه نکن دلم اتش گرفت.پسر جواب داد:تو کی هستی
ایا من تو را لبه چشمه ندیدم؟قوچ علی گفت:بله من همانم.
پسره جوان از او خواست تا بیاید تا با او دردو دل کند.قوچ علی در
کنار او نشست ودلیل گریه اش را جویا شد.جوان شروع به صحبت
کرد و اینچنین گفت:ما هفت برادره اهنگریم در شهر بودیم تازه به
این جنگل امده ایم شمشیر سازیم.روزی پدرمان در دمه مرگ بود
که به ما گفت:شما باید با دختر عموهایه خود زندگی کنید و اگر
این را می خواهید باید نشانه ی دختر عمو هایتان را که در نامه ای
در زیره سنگ بزرگی است بخوانید باید شمشیر سخت وفوق العاده
بسازید تا این سنگ را بشکافد.خلاصه ما به هزار بدبختی و عرق
ریختن فراوان بعد از مدت ها توانستیم که ان شمشیر را بسازیم
نامه را برداشتیم که در ان نوشته بودند:در فلان جنگل سبز که در
ابتدایه ان یه گل لاله زیباست بیایید از همان گل لاله نشانی ما را
بپرسید.این نامه انچنان مارا بی قرار کرده بود که از هیجان معلوم
نبود داریم چه کار میکنیم.به ان جنگل وارد شدیم و در همان ابتدا
ان گل لاله را دیدم.من از او پرسیدم دختر عمو هایه ما کجایند؟
اوگفت:پسر عمو مرا ببوس تا بگم.او را بوس کردم وبعد او به ما گفت:
شما باید برایه رسیدن به انها بتوانید به جلده کبوتر و اسب بروید
ان گل به ما یاد داد که چگونه جلده خود را عوض کنیم و بالاخره
نشانی دختر عمو ها را داد.ما به جلده اسب وارد شدیم از کو ها
دریاها و صخره ها گذشتیم تا به قصرها رسیدیم در انجا به شکل
خودمان بودیم. شش دختر عمو در انجا بود که برادرانم به نزده
انها رفتند.و دختر عمو هایم به من گفتند:پسر عمو کوچک تو هم
خوش امدی خواهر کوچک ما لاله گفت که صبر داشته باشی
او همان لاله ی در جنگل بود برایه اینکه امسال هوایه سرد باعث
شده بود که جنگل به مرزه تباهی برود او فداکاری کردو تنها خودش
در جنگل ماند.من با شنیدنه اینها مات و مبهوت شده بودم و داد
زدم:خدا اون لاله که من بوسیدمش همان لاله ی خوده من بود وای.....
یک لحظه فکر کردم که برگردمو او را بچینم ولی دیگر نمیشد.
ومن الان تنها در قصره لاله نشسته ام.وقتی جوان سرگذشت خود
را تمام کرد قوچ علی گفت: تو حق داری گریه کنی من هم عاشق
دختر پادشاه شده بودم که اومرا راند و بیرون کرد.جوان پرسید ازش
بدت میاد:قوچ علی جواب داد:نه من هنوز عاشق او هستم.او
خیلی زیباست فقط اخلاقه بد وخود پسندی دارد.بعد جوان گفت:
پس تو تنها زندگی میکنی.جواب داد:نه من با خواهرم لاله زندگی
میکنم.جوان گفت:گفتی لاله؟همان دختره زیبایی که با تو گوسفند
میچراند؟قوچ علی گفت:اره همان دختر خواهره من است.جوان
از جا جست وگفت:قوچ علی میخواهم یه چیزی بهت بگویم اما
میترسم ناراحت بشی.قوچ علی گفت:میدانم خواهرم را میخواهی
باشه پاشو بریم ببینم چی میشه؟با هم به غار رفتند و دسته ان
دو را به دسته هم داد و دیگر تنهایه تنها شد.حالا هفت برادر در
قصر با هفت دختره زیبا بودند.قوچ علی کمی در جنگل گشت
و نتوانست بغض خود را نگه داره و به زیره گریه زد وحسابی گریست.
بعد به غار رفت و خوابید.
چوپان جوان قصه را متوقف کرد و ساکت شد چشم به چشم هایه
دختر پادشاه دوخت میخواست اثر داستان را در او ببیندکه دختر با
صدایه لرزانی گفت:بازهم بگو.بگو قوچ علی چه شد؟چوپان گفت
فردایه ان شب بود که قوچ علی یاده دختره پادشاه افتاد و دید
که واقعا از ته دل اونو دوست داره با خود گفت:چوپان نیستم اگر
اونو به سره عقل نیارم.انگاه به جلده کبوتر رفت و به باغ دختر پادشاه.
و صبر کزد تا دختر برایه شست وشو به استخر بیاید.قوچ علی هم
رویه درخته در کناره استخر نشست.خلاصه همه ی انچه را که
در ان روز اتفاق افتاد را گفت.و این را هم افزود که ان حکیم
راهه حل درمان او را گفت که باید افسانه ی محبت برایش بخوانید
چوپان جوان باز هم ساکت شد خندید و گفت:بلی ای دختره زیبا
ای قیز خانم پدرت همانطوری که منو مثله سگ از قصر بیرون کرد
همانطور هم به ان تپه امد ومنو به قصر بازگرداند.حالا چه میگویی؟
دختره پادشاه در حالی که مثل ابر بهار گریه میکرد گفت:من دیگه
برایه همیشه فراموش کردم که دختره پادشاه هستم.من الان میفهم
که تو چقدر منو دوست داری و منم به همان اندازه عاشقه تو شدم
منو ببخش و مرا با خودت ببر.قوچ علی گفت:تو نمیتوانی.دختر گفت:
اگر با تو باشم میوانم ترو خدا قیز خانمو تنها نگذار.قوچ علی او را بوسید
و گفت:گریه نکن به دنبالت خواهم امد اسوده بخواب.دخترک خوابش
برد.قوچ علی نزده پادشاه رفت و گفت:او درمان شد الان خواب است
فقط تا چهار روز دیگر او را بیدار نکنید که بد خواب میشود.
قوچ علی رفت و دو روزه بعد هنگام سحر به شکله کبوتر به قصر امد
دختر را بیدار کردوگفت:راحت خوابیدی؟او گفت:اری الان منو با خودت
میبری؟قوچ علی گفت:بله پاشو در باغ شستشو کن بعد برویم.
افتاب تازه زده بود که دو تا کبوتر سفید و فوق العاده زیبا از رویه
درخته کنار استخر پریدند و به سمته خورشید پرواز کردند.
و این بود عاقبت عشق واقعی......